نمی دونم چه جوری بنویسم برای شما که چه غصه هایی خوردم واقعا نمی دونم ولی می دونم که تو این شبا دلم آروم می شه که به خود می گم که خدا به من در این شبا بهم نزدیکتره می تونم هرچی تو دلمه براش بگم که دلم آروم بشه به خود گفتم که تو این روزگارکه هیچ کدوم آدمو به فکر هم دیگه نیستن هم دیگه رو درک نمی کنن و...... من در حالی این پست رو با بغض می نویسم که از یه دوست که تو قلبم خنجر فرو کرد و دلم رو مسموم کرد دیگر نمی تونم خوب شوم به پایان می برم
برام تو این شبا ی عزیز دعا کنین (التماس دعا)

چه زیبا می شوی وقتی که می گردی سرپا سبز![]()
تو را من دوســت می دارم تو را ای سبز بالا سبز![]()
تو روح ســـبز بارانی , من آن نـــیلوفر خــــواهش![]()
بیا بنشین کنارم سبز و بنشان خواهشم را سبز![]()
دلم قد می کشـــــد تا آبشار صاف گیسویت![]()
تو اما تشنه می خواهی مرا غرق تمنا سبز![]()
به زیر اســـــمان چشــــم تو تا چند بنشــــینم![]()
بگو پژمرده می خواهی مرا ای اسمان یا سبز![]()
به هنگام عــبور از لحظه های آبی احساس![]()
مرا پل می زند چشم تو از آبی ترین تا سبز![]()
تو در چشم من آن زیـــباترین گـــل در بهارانی![]()
به غیر از تو نمی بینم گلی در جمع گلها سبز![]()
میان این همه گــــلهای رنــــگارنـــــگ باغ عشق![]()
گل از چشم تو می چینم گل از چشم تو زیبا سبز![]()
به شوق دیدنت سر می کشند از پشت پرچین ها![]()
بــــهار آورترین گــــــلها هــــــمه محو تماشا سبز![]()
فضــــــای دره از بــــوی بـــــهار آکنده می گردد![]()
چون بر می داری آهسته قدم روی علفها سبز
بیا ای دختر دریا کــــــنار ســــــاحل چشمم![]()
که دیدن دارد اینجا با تو چشم انداز دریا سبز![]()
نه تنها عشق من احساس من یا شعر من شد سبز![]()
که از لـــطف نــگاهت خـــــــاک هم گردیده حتی سبز![]()
مرا کسی نساخت خدا ساخت نه آنچنان که کسی می خواست که من کسی نداشتم کسم خدا بود کس بیکسان .او بود که مرا میساخت آنچنان که خودش می خواست نه از من پرسید و نه از کسی دیگر.من یک گل بی صاحب بودم. از روح خود در من دمید و بر روی خاک و در زیر آفتاب تنها رها کرد. مرا بخودم وا گذاشت. عاق آسمان! کسی هم مرا دوست نداشت به فکرم نبود.وقتی داشتند مرا می آفریدند می سرشتند کسی آن گوشه خدا خدا نمی کرد.وقتی داشتم روح می پزیرفتم ، شکل می گرفتم ،قد می کشیدم ، چشمهایم رنگ می خورد ، چهره ام طرح میشد و بینی ام شکل می گرفت فرشته ظریف و شوخ و مهربان و چابک پنجه ای با نوک انگشتان کوچک سحر آفرینش آن را صاف و صوف نمی کرد گویا که تپه ای ماسه ای بر پرده ی خیالش تصور کرده است آن را بزرگ و متورم ساخت. وقتی می خواستند قامتم را بر کشند خویشاوند شاعر خیال پرور و بلند پروازی نداشتم تا خیال و آرزوی خوش را نثار بالای من کند وقتی می خواستند کار دل را در سینه ام آغاز کنند آشنایی دلسوز و دلشناس نداشتم تا برود و بگردد و از خزانه ای دل های خوب بهترین را برگزیند وقتی روح را خواستند در کالبدم بدمند هیچ کس پریشان و ملتهب دست به کار نشد تا از نزهتگه ارواح، فرشتگان و قدیسان و شاعران ، عارفان و الهه های زیبایی روح و خدایان هنر و احساس و ایمان ناز ترین و نازنین ترین را انتخاب کند وقتی...وقتی...وقتی...وقتی...وقتی..

